تا اطلاع ثانوی نیستم

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم . همان یك لحظه اول ، كه ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یكدگر ، ویرانه می كردم
.

عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم . كه در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پیمانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . كه میدیدم یكی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمایان ،سبحه صد دانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ،آواره و دیوانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم . بعرش كبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا كه میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام
. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که ، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
-گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
-گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...
گفت: من دوست تر دارمت ...
کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو میگیرد.....
خدایا خدایه مهربونم مینویسم مینویسم که چگونه با من بودی هر لحظه و هر کجا
مینویسم که در جست وجوی عشق جزتوکسی رانیافتم واعتراف میکنم کسی جزتولیاقت این رانداشت که
عاشقش باشم و..... ودوست میدارم همه ی آن ها ی راکه توبه من دادی تا شادی هاوغم هایم رابا
آنها تقسیم کنم وزندگی را زیباتر ببینم
آری مینویسم ....
مینویسم که خداآبی تراز آبیست